خطبه 224 نهج البلاغه

نويسنده: Admin | تاريخ: | بازديدها: 3987 داغ کن - کلوب دات کام

2

 

دانلود این مقاله

 

ومن كلام له عليه السلام

[يتبرّأ من الظلم]

واللهِ لانْ أبِيت على حسكِ السّعْدانِمُسهّداً أوْ أُجرّ فِي الاْغْلالِ مُصفّداًاًك، أحبُّ إِليّ مِنْ أنْ ألْقى الله ورسُولهُ يوْم الْقِيامةِ ظالِماً لِبعْضِ الْعِبادِ، وغاصِباً لِشيْءٍ مِن الْحُطامِ، وكيْف أظْلِمُ أحداً لِنفْسٍ يُسْرِعُ إِلى الْبِلى قُفُولُها ويطُولُ فِي الثّرىحُلُولُها؟!

واللهِ لقدْ رأيْتُ عقِيلاً وقدْ أمْلقحتّى اسْتماحنِيمِنْ بُرِّكُمْصاعاً، ورأيْتُ صِبْيانهُ شُعْث[الشُّعُورِ، غُبْر] الاْلْوانِ، مِنْ فقْرِهِمْ، كأنّما سُوِّدتْ وُجُوهُهُمْ بِالْعِظْلِمِ وعاودنِي مُؤكِّداً، وكرّر عليّ الْقوْل مُردِّداً، فأصْغيْتُ إِليْهِ سمعِي، فظنّ أنِّي أبِيعُهُ دِينِي، وأتّبِعُ قِيادهُ مُفارِقاً طرِيقِي، فأحْميْتُ لهُ حدِيدةً، ثُمّ أدْنيْتُها مِنْ جِسْمِهِ لِيعْتبِر بِها، فضجّ ضجِيج ذِي دنفٍ‌ك مِنْ ألمِها، وكاد أنْ يحْترِق مِنْ مِيسمِها فقُلْتُ لهُ :

ثكِلتْك الثّواكِلُك، يا عقِيلُ ! أتئِنُّ مِنْ حدِيدةٍ أحْماها إِنْسانُها لِلعِبِهِ، وتجُرُّنِي إِلى نارٍ سجرها جبّارُها لِغضبِهِ! أتئِنُّ مِن الاذى ولا أئِنُّ مِنْ لظىً!

وأعْجبُ مِنْ ذلِك طارِقٌ طرقنا بِملْفوفةٍفِي وِعائِها، ومعْجُونةٍ شنِئْتُها كأنّما عُجِنتْ بِريقِ حيّةٍ أوْ قيْئِها، فقُلْتُ: أصِلةٌ أمْ زكاةٌ، أمْ صدقةٌ؟ فذلِك مُحرّمٌ عليْنا أهْل الْبيْتِ! فقال: لا ذا ولا ذاك، ولكِنّها هدِيّةٌ، فقُلْتُ: هبِلتْك الْهبُولُذك! أعنْ دِينِ اللهِ أتيْتنِي لِتخْدعنِي؟ أمُخْتبِطٌ[أنْتج أمْ ذُوجِنّةٍ أمْ تهْجُرُط ك؟

واللهِ لوْ أُعْطِيتُ الاْقالِيم السّبْعة بِما تحْت أفْلاكِها، على أنْ أعْصِي الله فِي نمْلةٍ أسْلُبُها جِلْبشعِيرةٍ ما فعلْتُهُ، وإِنّ دُنْياكُمْ عِنْدِي لاهْونُ مِنْ ورقةٍ فِي فمِ جرادةٍ تقْضمُها ما لِعلِيٍّ ولِنعِيمٍ يفْنى، ولذّةٍ لا تبْقى! نعُوذُ بِاللهِ مِنْ سُباتِ الْعقْلِ، وقُبْحِ الزّللِ وبِهِ نسْتعِينُ.

 

 

 

از سخنان امام(ع)[1]كه در آن از ظلم و ستم تبرى ميجويد(و داستان آهن تفتيده و برادرش عقيل رابازگو مى‏كند)

سوگند بخدا!

اگر شب را بر روى خارهاى‏«سعدان‏»بيدار بسر برم!و يا در غلها و زنجيرها بسته و كشيده شوم، برايم محبوبتر است از اينكه خدا و رسولش را روز قيامت در حالى ملاقات كنم كه به‏بعضى از بندگان ستم كرده،و چيزى از اموال دنيا را غصب نموده باشم.

چگونه به كسى ستم روا دارم،آنهم براى جسمى كه تار و پودش به سرعت‏بسوى‏كهنگى پيش ميرود(و از هم مى‏پاشد)و مدتهاى طولانى در ميان خاكها مى‏ماند.

سوگند بخدا«عقيل‏»برادرم را ديدم كه به شدت فقير شده بود و از من مى‏خواست كه يك من ازگندمهاى شما را به او ببخشم.[2]

كودكانش را ديدم كه از گرسنگى موهايشان ژوليده و رنگشان بر اثر فقر دگرگون‏گشته،گويا صورتشان با نيل رنك شده بود.

«عقيل‏»باز هم اصرار كرد و چند بار خواسته خود را تكرار نمود،من به او گوش فرا دادم!

خيال كرد من دينم را به او مى‏فروشم!و به دلخواه او قدم بر مى‏دارم و از راه و رسم خويش‏دست مى‏كشم!(اما من براى بيدارى و هشداريش)آهنى را در آتش گداختم،سپس آن را به بدنش نزديك ساختم،تا با حرارت آن عبرت گيرد،ناله‏اى همچون بيمارانى كه از شدت درد مى‏نالند سر داد و چيزى نمانده بود كه از حرارت‏آن بسوزد،به او گفتم:

هان اى‏«عقيل‏»زنان سوكمند در سوك تو بگريند!از آهن تفتيده‏اى كه انسانى آن را به‏صورت بازيچه سرخ كرده ناله مى‏كنى!اما مرا به سوى آتشى مى‏كشانى كه خداوند جباربا شعله خشم و غضبش آنرا بر افروخته است!تو از اين رنج مى‏نالى و من از آتش سوزان‏نالان نشوم؟!

از اين سرگذشت،شگفت‏آورتر داستان كسى است كه نيمه شب ظرفى سر پوشيده‏پر از حلواى خوش طعم و لذيذ،به درب خانه ما آورد،ولى اين حلوا معجونى بود كه من ازآن متنفر شدم گويا آن را با آب دهان مار يا استفراغش خمير كرده بودند به او كفتم:[3]هديه است،يا زكات و يا صدقه؟

كه اين دو بر ما،اهلبيت‏حرام است.گفت:

نه اين است و نه آن بلكه‏«هديه‏»است‏به او گفتم:

زنان بچه مرده بر تو گريه كنند!آيا از طريق آئين خدا وارد شده‏اى كه مرا بفريبى؟!

دستگاه ادراكت‏بهم ريخته؟يا ديوانه شده‏اى؟و يا هذيان مى‏گوئى؟به خدا سوگند! اگراقليمهاى هفتگانه با آنچه در زير آسمانها است‏به من دهند كه خداوند را با گرفتن پوست جوى‏از دهان مورچه‏اى نافرمانى كنم هرگز نخواهم كرد،و اين دنياى شما از برك جويده‏اى كه‏در دهان ملخى باشد،نزد من خوارتر و بى‏ارزشتر است.

«على‏»را با نعمتهاى فناپذير و لذتهاى نابود شدنى دنيا چه كار!!از به خواب رفتن عقل‏و لغزشهاى قبيح به خدا پناه مى‏بريم و از او يارى مى‏جوئيم.

 

 

توضيح‏ها:

[1]اين سخن قسمتى است از يك خطبه طولانى كه مرحوم شيخ‏«صدوق‏»آنرادر كتاب‏«امالى‏»صفحه‏369 نقل كرده است و«ابن جوزى‏»در كتاب‏«تذكره‏»صفحه 155 و«زمخشرى‏»در كتاب‏«ربيع الابرار»ورقه 230 خطبه مكتبه‏«كاشف‏لغطاء»در باب‏«الخير و الصلاح‏»و«ابن شهر آشوب‏»در كتاب‏«مناقب‏»جلد 2صفحه‏109 نيز نقل كرده‏اند.

(مصادر نهج البلاغه جلد3 صفحه‏159)

[2]و الله لقد رايت عقيلا...

«عقيل‏»برادر امير مؤمنان على(ع)است‏«ابو طالب‏»چهار پسر داشت‏كه هر كدام با يكديگر 10 سال فاصله داشتند آنها به ترتيب از اين قرارند:

«طالب‏»،«عقيل‏»،«جعفر»و«على‏»(ع)«ابو طالب‏»«عقيل‏»را دوست مى‏داشت و لذا پيامبر به‏«عقيل‏»مى‏فرمود:

«من از دو جهت تو را دوست دارم يكى از نظر خويشاوندى و ديگرى از اين جهت‏كه مى‏دانم عمويم‏«ابو طالب‏»سخت تو را دوست مى‏داشت‏».

قريش‏«عقيل‏»را با اكراه براى جنك‏«بدر»با خود به همراه آوردند،وى در اين جنك اسير شد لذا«فدا»داد و آزاد شد به‏«مكه‏»بازگشت و آنگاه پيش‏از«حديبيه‏»مسلمان گرديد و به‏«مدينه‏»مهاجرت كرد،وى در جنگ‏«موته‏» همراه برادرش‏«جعفر»شركت داشت.

عقيل از«انساب‏»عرب و سرگذشت آنها در ايام جاهليت از همه داناتر بودوى به هنگامى كه چشمهايش را از دست داده بود در مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرشى‏برايش پهن مى‏كردند بر آن نماز مى‏خواند سپس مردم اطرافش جمع مى‏شدندو در مورد«انساب‏»عرب و جنگهاى آنها و وقايعى كه بر ايشان در جاهليت اتفاق‏افتاده و از او پرسش مى‏نمودند.

عقيل سخت‏حاضر جواب و در بحث و مناظره مخالف را به سختى درهم‏مى‏شكست.

در مورد اينكه‏«عقيل‏»قبل از شهادت امير مؤمنان(ع)نزد«معاويه‏»رفته‏باشد مورخان اختلاف نظر دارند ولى آنچه محققان مى‏نويسند و«ابن ابى الحديد»نيز در شرح خود آنرا انتخاب مى‏كند اين است كه وى پيش از شهادت امير مؤمنان(ع)نزد معاويه نرفته است.

(شرح ابن ابى الحديد ج 11 ص 250)

به هر حال سخن بالا را امام(ع)در مورد درخواست‏برادرش عقيل كه مقدارى‏بيشتر از سهم خود از بيت المال مى‏خواست فرموده است عقيل خود براى معاويه‏كه درخواست نقل جريان را كرده بود چنين مى‏گويد:

زندگى بر من سخت‏شده بود فرزندانم را جمع كردم و به نزد برادرم على(ع)رفتم،گرسنگى در قيافه فرزندانم هويدا بود،به من فرمود شب بيا تا چيزى‏بتو بدهم شب يكى از فرزندانم دست مرا گرفت و بسوى او برد پس از نشستن امام(ع)به فرزندم دستور داد از آنجا خارج شود سپس به من گفت‏بگير!من خيال‏كردم كيسه‏اى از طلا است دستم را دراز كردم ناگاه احساس نمودم كه پاره آهن‏داغى است آنرا افكندم و صدايم بلند شد به من فرمود مادرت برايت گريه كنداين آهنى است كه آتش دنيا آنرا داغ كرده است،بنابراين من و تو چگونه خواهيم‏بود آنگاه كه به زنجيرهاى جهنم كشيده شويم؟آنگاه اين آيه را قرائت كرد:

«اذا لاغلال فى اعناقهم و السلاسل يسحبون‏»(غافر-71)

و پس از آن به‏من فرمود بيش از آنچه خداوند براى تو قرار داده است نزد من نيست.

«عقيل‏»مى‏گويد پس از نقل جريان،«معاويه‏»در شگفتى فرو رفت،مى‏گفت:

«هيهات هيهات عقمت النساء ان يلدن مثله‏»:ديگر زنان همانند على رانخواهند زائيد»!.

(شرح ابن ابى الحديد ج 11 ص‏253)

[3]و اعجب من ذلك طارق طرقنادر اينكه چه كسى براى امام(ع)حلوائى به عنوان هديه آورده در حاليكه‏نظرش رشوه بوده و جلب توجه آن حضرت بوده بعضى مى‏گويند منظور«اشعث‏ابن قيس‏»است كه مورد خشم امام(ع)مى‏بود او بخاطر اغراض خودش چنين حلوائى‏را نيمه شب براى امام(ع)آورد امام(ع)از مقصد او آگاه گرديد و هديه او را نپذيرفت‏و گرنه قبول هديه از نظر اسلام ايرادى ندارد،پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خود هديه مى‏پذيرفت‏و امام(ع)هداياى گروهى از ياران خود را قبول نموده.و حتى روزى يكى ازعلاقه‏مندانش حلوائى تهيه كرد و آن حضرت را دعوت نمود امام(ع)از آن ميل‏نمود آن گاه پرسيد به چه مناسبت آنرا تهيه كرده‏اى پاسخ داد امروز نوروز است‏امام(ع)خنديد و فرمود اگر مى‏توانى همه روز را نوروز قرار ده!

آرى اخلاق كريمانه صفات نيك امام اجازه آن را نمى‏دهد كه اگر كسى‏هديه‏اى براى وى آورد دست رد به سينه‏اش بزند اما هر گاه احساس مى‏كردمنظور او از اين كار مطامع دنيوى و دست‏يافتن به اموال مسلمين است آن را به‏شدت رد مى‏نمود.

(اقتباس از شرح ابن ابى الحديد جلد 11 صفحه 274) 

موضوعات: مطالب میهمان » متن نهج البلاغه با ترجمه

بازدید کننده عزیز, شما هنوز به عضویت سایت در نیامده اید.
پیشنهاد می کنم در سایت ثبت نام کنید و یا وارد سایت شوید.
<
  • تعداد مطالب: 0
  • تعداد نظرات: 0
  • آيدي ياهو: --
پاسخ
  • گروه کاربري: ميهمان
  • تاريخ عوضيت: --
 
متاسفانه
خطبه ی 224 تون تفسیرش ناقصه



<
  • تعداد مطالب: 0
  • تعداد نظرات: 0
  • آيدي ياهو: --
پاسخ
  • گروه کاربري: ميهمان
  • تاريخ عوضيت: --
 
خطبه 224 مولا عجیبه...مو تنه آدم سیخ میشه...جانم فدای مولا


ارسال نظر

نام:*
ايميل:*
متن پیام:
کد را وارد کنید: *